پدر رفت .... به همین سادگی .....

هيچ مي داني مسلماني به چيست

واعظي پرسيد از فرزند خويش

هيچ ميداني مسلماني به چيست

صدق و بي آزاري و خدمت به خلق

هم عبادت هم كليد معنويست

گفت از اين معيار اندر شهر ما

يك مسلمان هست آنهم ارمني است

...


من وفاصله ها همزادیم

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست

گله ای نیست،من وفاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شو رانگیز

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست

گله ای نیست،من وفاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا،خوبترینم!کافی ست

ر انگیز

که همین شوق مرا،خوبترینم!کافی ست


سینه بی عشق مباد

زنده یاد فریدون مشیری

مهرورزان زمانهای کهنهرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که تویی

بر نیاید دگر آواز از من

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست

بپذیریم به جان

هر چیز جز میل دل او

بسپاریم به باد

آه

باز این دل سرگشته من

یاد ‌آن قصه شیرین افتاد

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک

خنده می زد شیرین

تیشه می زد فرهاد

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

نه توان کرد ز بیدردی شیرین فریاد

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است

رمز شیرینی این قصه کجاست

که نه تنها شیرین

بی نهایت زیباست

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد


خدایا مارا بخواه




آن کس را که حق او را خواهد، راه را به او نشان خواهد داد ، پس راه برای وی کوتاه خواهد بود ...


" ابوالحسن خَرقانی " 



ای دل .......





 ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها 





خبرت هست ؟









خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟





بگو ....



جز من اگرت عاشق و شیداست بگو


ور میل دلت به جانب ماست بگو

گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو

گر هست بگو نیست بگو راست بگو


مولوی

ما توبه شكستيم ولي دل نشكستيم







آن شب كه دلي بود به ميخانه نشستيم

آن توبه صدساله به پيمانه شكستيم

از آتش دوزخ نهراسيم كه آن شب



   ما توبه شكستيم ولي دل نشكستيم


مولانا







با آنكه در ميكده را باز ببستند...........







من ، مستم.

من، مستم و ميخانه پرستم.

راهم منماييد،
پايم بگشاييد!
با آنكه در ميكده را باز ببستند
وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم!
مي، لاله و باغم 
مي، شمع و چراغم.
مي، همدم من،
هم‌نفسم، عطر دماغم.
خوشرنگ،
خوش آهنگ
لغزيده به جامم.
از تلخي طعم وي، انديشه مداريد،
گواراست به كامم.


در ساحل اين آتش.
من غرق گناهم
همراه شما نيستم، اي مردم بتگر!
من نامه سياهم.

فرياد رسا!
در شب گسترده پر و بال
از آتش اهريمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر مي
هم تاك كهنسال.
كان تاك زرافشان دهدم خوشه زرين
وين ساغر لبريز
اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين

با آنكه در ميكده را باز ببستند

با آنكه سبوي مي ما را بشكستند
با محتسب شهر بگوييد كه: هشدار!
هشدار
كه من مست مي هر شبه هستم

طلب و التماس دعا برای  شفای  علی





حال علی خوب نیست و بصورت اورژانس بستریش کردن دعاش کنیم :(







خدایا .......








خدایا  خوبش کن  . اگر این ماجرا یک قربانی می خواهد من حاضرم آن قربانی باشم . جان من در برابر

جان او  ....



توصیف زیبای ملاصدرا  از خدا



ای بــرادر! خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود
[تصویر: 16.jpg]


خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند