تو این چنین کردی تا ......

" هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

مناجاتهای شهید چمران

عالمي ديگر ببايد ساخت .....


آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست
عالمي ديگر ببايد ساخت وزنو آدمي

كساني را كه غير خدا را مي‏خوانند دشنام ندهيد.....

(معبود) كساني را كه غير خدا را مي‏خوانند دشنام ندهيد
مبادا آنها (نيز) از روي ظلم و جهل خدا را دشنام دهند،
اين چنين براي هر امتي عملشان را زينت داديم سپس بازگشت آنها به سوي

پروردگارشان است و آنها را از آنچه عمل مي‏كردند آگاه مي‏سازد (و پاداش و كيفر مي‏دهد). (۱۰۸)

سوره انعام

 

آسایش دو گیتی، تفسیر این دو حرف است  
      با دوستان مروت، با دشمنان مدارا

 

بدين گونه است كه درباره خود بهتر از او داوري مي كنيم...

انسان ها به شيوه هنديان بر سطح زمين راه مي روند با يك سبد در جلو ويك سبد در پشت... در سبد جلو، صفات نيك خود را مي گذاريم و در سبد پشتي، عيب هاي خود را نگه مي داريم. به همين دليل در طول روزهاي زندگي خود، چشمان خود را برصفات نيك خود مي دوزيم و فشارها را درسينه مان حبس مي كنيم. در همين زمان بي رحمانه، در پشت سر همسفرمان كه پيش روي ما حركت مي كند، تمامي عيوب او را مي بينيم. بدين گونه است كه درباره خود بهتر از او داوري مي كنيم، بي آن كه بدانيم كسي كه پشت سر ما راه مي رود به ما با همين شيوه مي انديشد.

منبع : اينترنت

خداوندا عذر می خواهم درباره .....



خداوندا عذر می خواهم درباره مظلومی که در حضور من مورد ستم واقع شده ؛
من او را یاری نکرده باشم


 صحیفه سجادیه
دعاي ۳۸

قلبي شكست ....


قلبي شكست ؛ دوروبرش را خدا گرفت


 

حرمت‌ مادري‌ از ياد ببرد ....

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پيغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌ 
هركجا بيندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچين‌ و جبين‌ پر آژنگ‌ 
با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تير‌ خدنگ‌ 
 مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌ 
نشوم‌ يكدل‌ و يكرنگ‌ ترا
تا نسازي‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌
 گر تو خواهي‌ به‌ وصالم‌ برسي‌
بايد اين‌ ساعت‌ بي‌ خوف‌ و درنگ‌
 روي‌ و سينه‌ تنگش‌ بدري‌
دل‌ برون‌ آري‌ از آن‌ سينه‌ تنگ‌ 
 گرم‌ و خونين‌ به‌ منش‌ باز آري‌
تا برد زاينه‌ قلبم‌ زنگ‌ 
عاشق‌ بي‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بي‌ عصمت‌ و ننگ‌ 
 حرمت‌ مادري‌ از ياد ببرد
خيره‌ از باده‌ و ديوانه‌ زبنگ‌ 
رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سينه‌ بدريد و دل‌ آورد به‌ چنگ‌
 قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌
از قضا خورد دم‌ در به‌ زمين‌
و اندكي‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌
 وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بي‌ فرهنگ‌ 
از زمين‌ باز چو برخاست‌ نمود
پي‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌ 
 ديد كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آيد آهسته‌ برون‌ اين‌ آهنگ‌
 آه‌ دست‌ پسرم‌ يافت‌ خراش‌
آه‌ پاي‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌
ايرج ميرزا

گفتم :"این جان مرا ، گرد جهان چند کشی؟"   

چهره ی زرد مرا بین و مرا هیچ مگو           
   درد بی حد بنگر ؛ بهر خدا هیچ مگو 

دل پر خون بنگر ؛ چشم چو جیحون بنگر   
    هر چه بینی بگذر ؛ چون و چرا هیچ مگو 

دی خیال تو بیامد به در خانه ی دل      
        در بزد گفت :‌"بیا ، در بگشا ؛ هیچ مگو"

دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو    
          گفت : "من آن توام ، دست مخا ، هیچ مگو 

تو چو سرنای منی ، بی لب من ناله مکن       
               تا چو چنگت ننوازم ، ز نوا هیچ مگو "

گفتم :"این جان مرا ، گرد جهان چند کشی؟"    
            گفت :‌" هرجا که کشم زود بیا ، هیچ مگو"  

گفتم :"ار هیچ نگویم تو روا می داری ؟        
                 آتشی گردی و گویی که درآ ، هیچ مگو؟"

همچو گل خنده زد و گفت :"درآ تا بینی     
                    همه آتش سمن و برگ و گیا ، هیچ مگو "

همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت :

"جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو" 

"مولوی" 

خسته‌ام خسته‌، از اوضاع ملال‌آور شهر

آفتاب آینة ماست‌، اگر بگذارند
صبح پشت در فرداست‌، اگر بگذارند
خشکسالی به سر آمد، نفس تازه خوش است‌
وقت نوشیدن دریاست‌، اگر بگذارند
هم‌زبانی گره از مشکل ما نگشاید
همدلی حل معماست‌، اگر بگذارند
تا به کی داغ سکوت لب مردم باقی است‌؟
فصل جوشیدن غوغاست‌، اگر بگذارند
خسته‌ام خسته‌، از اوضاع ملال‌آور شهر
فرصت دامن صحراست اگر بگذارند
بی‌تکلف به شما شعر سرودم‌، مردم‌
حرف ما حرف دل ماست اگر بگذارند
می‌کشم دیده به خاک قدم همتشان‌
اهل قدرت‌، قدم راست اگر بگذارند
گرچه تنگ است فضا، خون قلم در جوش است‌
ما نگفتیم‌، هویداست اگر بگذارند
عشق آزادة من‌! باز نما پنجره را
دیدن روی تو زیباست اگر بگذارند
بعد از آن غربت تلخی که تحمل کردیم‌
جادة گمشده پیداست اگر بگذارند
چهره بگشای تو ای شاهد آزادی و عشق‌!
دیده مشتاق تماشاست‌، اگر بگذارند
زادة شهر سیه‌موی و جلالی هستیم‌
عاشقی باب دل ماست اگر بگذارند.

محمدآصف رحمانی

http://aatash.persianblog.ir/post/82

از رحمت خدا نومید نشوید ..

قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
 بگو : اى بندگان من که بر نفس خود زیاده روى کردید ! از رحمت خدا نومید نشوید ، یقیناً خدا همه گناهان را می  آمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.

(سوره زمر، آيه 53)


گفــــــت آن الله تو لبيـــک ماست   

آن يکي الله مي‌گفتي شبــــــي          تا که شيرين مي‌شد از ذکرش لبي              

گفـــت شيطان آخر اي بسيــارگو          اين همــــــه الله را لبيــــک کـــــــــو

مي‌نيايد يک جـواب از پيش تخت          چنــــــد الله مي‌زني با روي سخـت               

او شکسته ‌دل شــــد و بنهاد سر          ديـــد در خواب او خضــــر را در خضر   

گفت هين از ذکر چون وا مانده‌اي          چون پشيماني از آن کش خوانده‌اي                 

گفـــــت لبيکم نــمي‌آيد جـــــواب          زان هـــــمي‌ترسم که باشم رد باب   

گفــــــت آن الله تو لبيـــک ماست          و آن نياز و درد و سوزت پيک ماست                   

حيــــله‌هـــا و چاره‌جوييهاي تــــــو          جذب ما بــــــــود و گشاد اين پاي تو   

ترس و عشق تو کمند لطف ماست          زير هــــــــــر يا رب تو لبيکهــــــــاست