خستهام خسته، از اوضاع ملالآور شهر
آفتاب آینة ماست، اگر بگذارند
صبح پشت در فرداست، اگر بگذارند
خشکسالی به سر آمد، نفس تازه خوش است 
وقت نوشیدن دریاست، اگر بگذارند
همزبانی گره از مشکل ما نگشاید
همدلی حل معماست، اگر بگذارند
تا به کی داغ سکوت لب مردم باقی است؟
فصل جوشیدن غوغاست، اگر بگذارند 
خستهام خسته، از اوضاع ملالآور شهر
فرصت دامن صحراست اگر بگذارند
بیتکلف به شما شعر سرودم، مردم
حرف ما حرف دل ماست اگر بگذارند
میکشم دیده به خاک قدم همتشان 
اهل قدرت، قدم راست اگر بگذارند
گرچه تنگ است فضا، خون قلم در جوش است
ما نگفتیم، هویداست اگر بگذارند
عشق آزادة من! باز نما پنجره را 
دیدن روی تو زیباست اگر بگذارند
بعد از آن غربت تلخی که تحمل کردیم
جادة گمشده پیداست اگر بگذارند
چهره بگشای تو ای شاهد آزادی و عشق! 
دیده مشتاق تماشاست، اگر بگذارند
زادة شهر سیهموی و جلالی هستیم
عاشقی باب دل ماست اگر بگذارند.
محمدآصف رحمانی
چاه این بادیه از نقش قدم بیشترست؛ بی چراغ دل آگاه به این راه مرو